جان دادن

Posted in سروده ها

مادرم پای در داد می زد
پای و دستش می لرزید
و صورت گلگونش زیر چادری مشکین پنهان بود 

برادر داده بود دل
ته کوچه  با دختر همسایه
بی توجه به فریاد مادرم
راز دل می گفت
می داد جان، 

دلم می سوخت
چرا مادر چنین آتش می زند دل را
چرا با غم آلوده می کند تن را 

برادر شتابان باز آمد
به دست مادرم بوسه ای زد
خم به روی زانوانش
به چشمانش
قطره اشکی از دلتنگی
به صورتُ
رنگ سرخ
از  شرمی

               مهمان بود

چو مادر رنگ رخسار جوانش دید
فریادش به نرمی مبدل شد
گونه گلگون ز خشمش به یکباره جان باخت
دست بر صورتش سایید
با دو چشمانش جوانش را نوازش کرد 

چو فرزند مادر را به این صورت دید
سیل اشکش
از آسمان دل بارید
مادرم به آرامی سخن سر داد
به بهر تو ای فرزند
جانم روا باد
نگاه برادر به مادر خیره شد
مات بر جا ماند
کیست مادر
که با اشکی نرم گردد 

ز سختی بگذرد همراه گردد

فسون است مادر
هاله ای از کبریایی
نداند کس این سر خدایی 

آبان 1382 لندن

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید