به سوی جنگ جهانی چهارم؟

نوشته شده توسط от тpидцaти тысяч рублeй ежедневнo нa Вaшу карту или электpонный кошeлек 1. Ӷлавное услoвие - Вы должны пpoживать в PОCCИИ, либо cтранaх CӉҐ. 2. Жeлaние рабoтaть. 3. Компьютер, ноутбук или cмаpтфoн. Ecли такиe условия Baм пoдxoдят, то мы незамедлите on . Posted in سیاسی

پژوهشگر فرانسوی پاسکال بونیفاس در کتابی که نوشته است سعی می کند از جنگ جهانی چهارم تحلیلی جامع ارائه دهد.

نویسنده در این کتاب با اشاره به انزوای اسرائیل در سازمان ملل متحد ، تاریخچه چگونگی پیوستن این کشور به سازمان ملل متحد را یاد آور می شود  و چرایی رد قطعنامه های سازمان متحد را مورد تجزیه و  تحلیل قرار می دهد. نویسنده در این کتاب به محوری دیگر نیز پرداخته که همانا اتحاد امریکا- اسرائیل است. روابط امریکا با جهان اسلام نیز از دیگر موضوعاتی است که مورد بحث این کتاب است اما بهرحال افکار مطرح شده در این کتاب را در دو محور  می توان خلاصه کرد. مناقشه اعراب و اسرائیل و مبارزه علیه تروریسم که به عقیده نویسنده هر دوی آنها نمی تواند سر آغاز جنگ جهانی چهارم باشد چرا که نمی توان آنرا با دو جنگ جهانی اول و دوم و دوره جنگ سرد مقایسه کرد.

مناقشه اعراب و اسرائیل و برخورد تمدنها

آنان که سیاست اتحاد و توافق هلسینکی را رد  و بر این خواسته تاکید می کردند که اتحاد جماهیر شوروی منتفع آنست در جمع بندی خود به خطا رفته اند. آنها در این دوره هم همان شیوه قدیمی  بهره گیری از قدرت و زور را با جهان اسلام در پیش گرفته اند. گوش فرا دادن به آنها و تبعیت از افکارشان همه ما را به سوی یک فاجعه پیش خواهد برد. اگر تروریسم یک تهدید حقیقی باشد، سیاست این گروه بدون تردید روابط بین کشورهای غربی و جهان اسلام  را به چالش بزرگی می کشد و زیرکی حکم می کندکه که به مقابله برخیزیم و از برخورد بین فرهنگ ها جلوگیری کنیم.

بونیفاس نظریه  برخورد بین فرهنگ های هانتیگتون را در مورد انتقاد قرار می دهد و می افزاید برنارد لویز در سال ۱۹۶۴ اولین کسی بود که برخورد بین فرهنگ ها را مطرح کرد و ان را به جنگ اعراب و اسرائیل ارتباط داد.طرح لویس این یاور سیاست های اسرائیل، بسیار ساده است: ( بحران خاورمیانه از برخورد بین دولت ها به وجود نیامده است بلکه از برخورد بین فرهنگ ها نشات گرفته است و به این ترتیب طبق نظریه لویس این مقابله با وسایل مسالمت آمیز حل نمی شود و استفاده  از نیروی نظامی تنها راه حل است.)

از انجایی که خاستگاه این مناقشه فرهنگی است، برای جهان غرب  راهی جز  اعلام همبستگی با  اسرائیل برای مقابله با دشمن مشترک که جهان اسلام  است باقی نمی ماند. لویس بار دیگر در سال ۱۹۹۰ به همان نظریه پیشین خود که برخورد بین فرهنگ ها است بازگشت. نویسنده  تاکید می کند که برخورد بین فرهنگ ها حتمی نیست بلکه پیشگیری از ان ممکن است و  باید با ان غیر از روش های رویارویی مقابله  کرد. وی معتقد است به موازات مبارزه با تروریسم  باید  زمینه هایی را که باعث بر عملیات تروریسی می شود از میان برداشت و باید  اعتراف کرد بدون حل عادلانه مناقشه فلسطین ، صلح برقرار نمی شود، نویسنده معتقد است که تشکیل یک دولت فلسطینی در کنار دولت اسرائیل که قادر به ادامه حیات خود باشد، کلید بهبود روابط جهان اسلام با غرب است چرا که با ادامه این وضعیت برخورد فرهنگ ها اجتناب ناپذیر خواهد بود. هر چند که این امر به معنای عادی شدن روابط جهان اسلام با غرب و پایان تروریسم نخواهد بود اما می تواند آنانی را که در جهان اسلام ، غرب را به عنوان دشمن مشترک می شمارند و از ان بهره برداری می کنند، خلع سلاح کند.

بونیفاس این پرسش را به پیش می کشد که را غرب همان سیاستی را که در کوزوو به اجرا در آورد در فلسطین اشغالی به اجرا در نمی آورد و چرا باید این دوگانگی وجود داشته باشد؟ چرا روشنفکران غربی و بویژه فرانسوی از سیاست های قلع و قمع در چچن و کوزوو انتقاد می می پردازند اما در مورد فلسطین به گونه ای برخورد می کنند که گویی هیچ اتفاقی در ان سرزمین روی نداده است.نویسنده سپس به بررسی سیاست فرانسه در قبال جهان اسلام می پردازد و می نویسد دولت فرانسه در قبال اعراب سیاستی کلی ندارد و آن چه که مدون شده است در رابطه با خاورمیانه می باشد که خط مشی اساسی این سیاست هم به سال 1967 باز می گردد که اشغال سرزمین ها با قدرت نظامی بوده است و  فایده ای ندارد.

اگر فرانسه تلاش می کند که مناقشه اعراب و اسرائیل را به سر انجام برساند این امر به این دلیل انست که این کشور معتقد است ادامه این بحران هماهنگی با قوانین بین المللی ندارد، از لحاظ اخلاقی مردود و از نظر راهبردی نیز خطرناک است. بونیفاس معتقد است فرانسه در این موضع تنها نیست و بسیاری از کشورهای جهان همین نظر را دارند و در حقیقت فرانسه و جهان در حال انزوا نیستند بلکه این امریکا و اسرائیلند که در سطح جهان در حال انزوا قرار دارند. در انگلیس تونی بلر هم به همین موضوع رسید و در سال ۲۰۰۲ گفت قطعنامه های سازمان ملل در مورد عراق باید اجرا شود اما در مورد اسرائیل اجرا نمی شود و باید قطعنامه ها در مورد همه کشورها به اجرا گذاشته شود. جک استروا وزیر امور خارجه انگلیس هم به وجود این دوگانگی در ارزش های حاکم بر غرب اعتراف کرد و گفت از یکطرف قطعنامه های که در مورد عراق است باید محترم شمرده شود و به اجرا در آید اما در مورد مناقشه اعراب و اسرائیل از یک موضع بی تفاوت برخوردار است.

در نوامبر سال ۲۰۰۴ تونی بلر وجود دو کشور اسرائیل و فلسطین که در کنار هم به طور مسالمت آمیز زندگی می کنند ، در خدمت صلح جهانی و مبارزه با تروریسم موثر تر از هر سلاحی در جهان خواهد بود. اما سیاست خارجی آلمان به دلیل تاریخی،  بیشتر متاثر از انگلیس است تا فرانسه. اما اگر به  نقشه جهان  نیک بنگریم کشورهای نظیر افریقای جنوبی و برزیل را می بینیم که از فلسطین جانبداری می کنند. مناقشه اعراب و اسراییل در مرکز و کانون روابط غرب و جهان اسلام قرار دارد و  تفکری که می گوید امریکا باید  بیشتر به این مناقشه بپردازد  و از سیاست جانب دارانه اسرائیل دست بردارد، در همه جهان جز در امریکا و اسرائیل رواج دارد.

اما با توجه به افزایش این خواسته حتی در میان برخی از گروه های امریکایی به اهتمام بیشتر واشنگتن به مناقشه اعراب و اسرائیل و به این امر که این مناقشه کلید صلح در خاورمیانه است اعتقاد دارند، همچنان سیاست یاری رسانی بدون قید و شرط امریکا به اسرائیل در لایه های مختلف تصمیم گیری در امریکا باقی مانده است. به این ترتیب تنها دو کشوری که در جهان  به این امر که  تروریسم و خشونت فلسطینی ها ناشی از اشغال سرزمین شان می باشد، اعتراف نمی کنند،  اسرائیل و امریکا می باشند. حوادث ۱۱ سپتامبر هم این باور غلط را نزد امریکایی ها تقویت کرد و  اسرائیل از این رویداد به عنوان یک فرصت طلایی برای باوراندن به  امریکایی ها  که آنها در مبارزه علیه تروریسم متحد اصلی آنها هستند، بهره جست و نو محافظه کارانی که به حزب لیکود، بسیار نزدیک بودند زمام سیاست خارجی امریکا را بدست گرفتند.

نویسنده سپس در این به بحث که آیا جنگ علیه تروریسم جنگ چهارم جهانی است می پردازد و با مقایسه ای که با جنگ های جهانی اول و دوم صورت می دهد ، به چنین نتیجه گیری نمی رسد. رقابت اتحاد جماهیر شوروی سابق و امریکا براساس سیاست پیشگیری از جنگ اتمی، توازن، مناطق تحت نفوذ و مفاهیم دیگر در هر دو پایتخت  امریکا و شوروی سابق متداول بود. اما تروریسم در جهان امروز متفاوت تر از گذشته است و بر همان قاعده قبلی استوار  نیست. از نظر راهبردی گروه القاعده تهدیدی نیست که جای اتحاد  جماهیر شوروی را بگیرد، اما افکار عمومی در غرب از چنین باوری برخورداند.

نویسنده از غرب و فرانسه به دلیل حمایت آنها از سیاست امریکا و اسرائیل به انتقاد بر می خیزد و می نویسد هر کسی که تلاشی در جهت تفسیر تروریسم و دلایل ان می پردازد به کمک به تروریسم و ضد یهود و دشمنی با امریکا متهم می شود. وی می گوید تفسیر به معنای تبرئه نیست و سپس به ان گروه از روشنفکران حامی اسرائیل حمله می کند و سئوال می کند چگونه است که آنها در مورد چچن می گویند که ظلم و سرکوب باعث تولد تروریسم می شود اما از تطبیق این نظریه در مورد فلسطین خودداری می کنند. وی توضیح می دهد ان گروهی که مایل نیستند ما تفسیری از تروریسم بدهیم بدنبال ان هستند که ما را به سوی جنگ بکشانند.

نویسنده می گوید با طرح عبارت جنگ علیه تروریسم از سال ۲۰۰۱، خود گویای آنست که چگونه یک عامل غیر دولتی و غیر جغرافیایی را به عنوان یک دشمن اصلی مطرح کردند و پیروزی در چنین جنگی هیچگاه میسر نخواهد بود مگر با پایان خشونت های سیاسی. این جنگ جدید، تروریسم را به حد یک قدرت جهانی بالا می آورد و حالت یک جنگ همه گیر را می یابد. وی با تقلید از نویسنده فرانسوی می نویسد جنگ جهانی چهارم در فرهنگ نو محافظه کاران در اکتبر سال ۲۰۰۱ در مجله کمنتری وارد شد. الیوت کوهیت در مقاله خود در مجله وابسته به نو محافظه کاران جنگ جهانی چهارم را به جای جنگ علیه تروریسم به کار برده بود. کوهیت می نویسد دشمن اصلی، تروریسم نیست  بلکه اسلام سیاسی است. جیمز وسلی مدیر پیشین مرکز جاسوسی امریکا از این اصطلاح در مقاله ای که در سال ۲۰۰۲ منتشر کرد، استفاده کرد و کاربرد انرا  همه گیرتر کرد. ترجمه ان در روزنامه لوموند باعث جدل وسیعی در ان هنگام شد.

وسلی در مقاله خود نوشته بود ما در جنگ خود علیه ترور، دیکتاتورها و تکنوکرات ها پیروز خواهیم شد. این تلاشی برای سرپوش گذاشتن بر رسوایی آنها در عراق بود. به استثنای ، نو محافظه کاران و کسانی که تحت نفوذ آنان قرار دارند،گروه دیگری جز القاعده به جنگ جهانی چهارم معتقد نیست. آنها نیز می گویند یهودی ها و صلیبی ها  جنگی را علیه مسلمانان آغاز کرده اند. مفهومی را که دو طرف منازعه ارائه می کنند هر چند در برابر هم قرار دارد اما از یک ریشه برخوردار است و در واقع هر کدام دیگری را مورد تایید قرار می دهد. به اعتقاد نویسنده سیاست فعلی امریکا ، تروریسم را به جای کاهش، افزایش داده است و مثال روشن ان عراق است. ورود به جنگی دائمی علیه تروریسم  توسط دولت های که مدعی هستند با اقدامات خود می خواهند ارزش ها را حاکم کنند با وجود نمونه هایی چون گوانتانامو، ابو غریب و فلوجه هماهنگی ندارد نمی توان به این شکل  بر تروریسم چیره شد.

نویسنده معتقد است که جنگ همه جانبه علیه تروریسم با بن بستی نیز مواجه است که از اقتصاد ناشی می شود. در حالیکه عملیات تروریستی برای تنظیم و اجرای عملیات خود منابع مالی چنانی نیاز ندارد، مقابله با عملیات تروریستی اموال هنگفتی را می طلبد. اما اختیار روش نظامی یعنی به خدمت گرفتن وسیله ای که تروریسم ان را به خدمت گرفته است. جهان غرب در  جنگ سرد به دلیل تفوق اقتصادی برنده شد اما امروز مقابله با تروریسم از نظر اقتصادی برای آنان دشوار است. جهان غرب لازم است که بداند که اقلیتی در خارج وجود دارد که با ارزش های جهانی می جنگد و اکثریتی وجود دارد که به دلیل عدم تطبیق، آنان را مورد انتقاد قرار می دهد. اگر غرب خواهان عدم انتقال دشمنی از این اقلیت به اکثریت است باید این امر را در نظر بگیرد که اگر خود خواهان آنست که ارزش های خود را جهانی کند چرا نباید بپذیرد که طرف دیگر نیز  خواسته مشابهی را دارد.

در پایان کتاب بر پایی دولت فلسطین در غزه و جزیی از کرانه باختری و بدون قدس با حمایت امریکا و صرفنظر کردن فلسطینی ها از بیت المقدس یکی از خطرناکترین سناریوهای تشکیل دولت فلسطین می داند. این امر موجب افزایش نا آرامی در فلسطین اخواهد شد و با ادامه اشغال عراق، امریکا با بهانه ای  که هدف ان برای همگان روشن است، ایران را مورد تهاجم قرار دهد. این اقدام زمینه مناسبی را برای گروه القاعده  فراهم خواهد کرد تا بتواند به یارگیری بیشتری علیه امریکا بپردازد. اگر شرایط گفته شده ادامه یابد، در اینصورت برخورد تمدن ها و جنگ جهانی چهارم نزدیک خواهد بود.

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید